بالم شكسته، از پرم چيزي نگويم / اربعین

بالم شكسته، از پرم چيزي نگويم

از كوچ پر درد سرم چيزي نگويم

طوفان سختي باغ‌مان را زیر و رو كرد

از لاله‌هاي پرپرم چيزي نگويم

حق مي‌دهم نشناسي‌ام؛ اما برادر

از آنچه آمد بر سرم، چيزي نگويم

وقت وداع ِآخرت، عالم به هم ريخت

از شيون اهل حرم چيزي نگويم

آتش گرفتن گرچه رسم و سنت ماست

از دامن شعله‌ورم چيزي نگويم

بگذار سر بسته بماند روضه‌هايم

از ماجراي معجرم چيزي نگويم

كم سوتر از چشمان من، چشمان زهراست

از گريه‌هاي مادرم چيزي نگويم

آن صحنه‌هاي سهمگين يادم نرفته

افتادنت از روي زين يادم نرفته

از نعل اسب و بوريا چيزي نگويم

از آن غروب پر بلا چيزي نگويم

در عصر عاشورا النگوهام گم شد

از غارت خلخال‌ها چيزي نگويم

گفتم به تو انگشترت را دربياور

از ساربان بي‌حيا چيزي نگويم

در كوچه‌هاي كوفه ناموست زمين خورد

اصلاً شبيه مجتبي؛ چيزي نگويم

شهر علي نشناخت بانوي خودش را

از جامه‌هاي نخ نما چيزي نگويم

شاگردهايم سنگ بارانم نمودند

از چهره‌هاي آشنا چيزي نگويم

بي‌آبروها! چادرم را پس ندادند

از اين به بعد روضه را... چيزي نگويم

اي خيزران خورده، لبم بي حس‌تر از توست

از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست؟

از خاطراتم همسفر چيزي نگويم

حتي كمي هم مختصر چيزي نگويم

منزل به منزل، محملم در تيررس بود

از سنگ‌هاي خيره سر چيزي نگويم

حتماً خبر داري مرا بازار بردند

آن هم مني كه…!؟ بيشتر چيزي نگويم

از درد پهلو لحظه‌اي خوابم نمي‌برد

از گريه‌هايم تا سحر چيزي نگويم

من در مدينه طشت ديدم، سر نديدم!

از كاخ شام و طشت زر چيزي نگويم

طفلي سكينه داشت جان مي‌داد از ترس

دق مي‌‌كنم اين بار اگر چيزي نگويم

ديدم كه ملعون‌تر از آن شامي، يزيد است

از جمله‌ي - باشد ببر- چيزي نگويم

شرمنده‌ام كه درد و دل كردم برادر

بي تو چگونه خانه برگردم برادر



منبع: راسخون ( http://rasekhoon.net/article/show/1124394/ )

آغلاما !

بو دونیانین هم باطنی هم اوزونو،

من گورموشم فلکین هر اوزونو،

گل سؤیله ییم سنه سؤزون دوزونو،

دار گونونده چکیل دارا آغلاما !

باش اوجا اول ، باش اوجا ائت ائلینی ،

وار دولته چوخ باغلاما بئلینی ،

وطن ، ناموس بیرده آنا دیلینی

قورو ساخلا باشقا وارا آغلاما !

بو دونیا کی ، یوخدور اوندا اعتیبار ،

کوپ لرینده الوان- الوان رنگی وار !

بیری آغدیر بیری توتقون بیر تار !

سنین کی ده اولسا قارا آغلاما !

من دئمیره م طالع یازی یازارمیش

انسان اوغلو چوخ یازیلار پوزارمیش

کریم ، دونیا بیر گؤرمه لی بازارمیش !

یولون دوشسه بو بازارا آغلاما !

نسل کشی وحشیانه مسلمانان میانمار

اکنون پیروان بودا ، پوست و گوشت مسلمانان و زن و کودکان و نوزادان را زنده زنده (همچون حیوانات) می کَنَد

در حالی که یکی از تعالیم اولیه بودا ، آسیب نرساندن به هیچ موجودی بود

زمان ...

هر چه می گذرد ، دل ها کدرتر می شود

گاهی برای معصومی دوران کودکی ات دلتنگ می شوی

به عکس هایت که نگاهی میکنی و میفهمی چه شده

حیف آن خوب بودن های آن دوران

کودک کوچکی که بودیم ، دل پاک بود فکر پاک تر، روزگاری گذشت و کمی سن و سالمان بالا رفت

خوب بودنمان رفت ، بد شدیم

و قلب بی رنگمان ، پر از تیرگی و سیاهی

و هر چه می گذرد بدتر و بدتر و بدتر ...

وای از زمانی که پیر شویم و دل شود سیاهی مطلق

سارای و خان چوبان

http://s8.picofile.com/file/8301155318/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%88_%D8%AE%D8%A7%D9%86_%DA%86%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86.gif

داستان سارای یکی از معروف ترین داستان های تراژدی گونه فرهنگ و ادب آذربایجان است که البته این داستان واقعیت دارد . مکانی که این حادثه در آن اتفاق افتاده حوالی رودخانه " آرپا چایی" در جلگه مغان است .

روایت های مختلفی از این داستان از گذشتگان نقل شده ولی بصورت خلاصه در معتبرترین روایت این است که "خان چوبان" چوپانی است که عاشق و دلداده ی دختری به اسم "سارای" می شود . سارای هم عاشقانه خان چوبان را دوست دارد و این دو با هم نامزد می کنند . اما پس از مدتی خان بزرگ منطقه (بزرگترین مقام آن منطقه) پدر سارای ( سارای = ساری :زرد ، آی : ماه ، بدان جهت به سارای ماه زرد می گفتند که موهایش طلایی رنگ بوده است) را فرا میخواند و از او میخواهد که سارای را از نامزدی خان چوبان رها ساخته و او به عقد خان چوبان آید .

سارای ، آن دختر و معشوق با وفای ترک آذربایجانی ، پس از آن که از جریان مطلع می شود و می داند که نمی توانند در برابر خواسته خان بزرگ مقاومت کنند پس از وقوع حوادثی که در نهایت او را در آستانه ازدواج با خان بزرگ قرار داده بود ، خود را به دامان سیل می سپارد و رودخانه آرپا چایی او را با خود می برد و نهایت عشق و وفاداری اش را به خان چوبان ثابت می کند .

همین واقعه دردناک ، پیشرزمینه ای می شود برای سرودن شعرها و ساختن اهنگ و قطعات موسیقی و فیلم هایی در ارتباط با این جریان و به نوعی به بخشی از ادبیات تاریخی و فولکولور و فرهنگ آذربایجان تبدیل می شود . یکی از معروف ترین اشعار که سینه به سینه نقل شده و تا به الان به دست ما رسیده و از سراینده آن اطلاعی نیست شعر زیر است که زیباترین شعر هم می باشد و از روی آن اهنگ های بسیاری ساخته و پرداخته شده است :


گئدين دئيين خان چوبانا

گلمه‌سين بو ائل موغانا

گلسه باتار ناحق قانا

آپاردي سئللر ساراني

بير آلا گؤزلو بالاني

***
آرپا چايي درين اولماز

آخار سويو سرين اولماز

سارا کيمي گلين اولماز

آپاردي سئللر ساراني

بير آلا گؤزلو بالاني


***
آرپا چايي آشدي داشدي

سئل ساراني قاپدي قاچدي

هر گؤره‌نين گؤزو ياشدي

آپاردي سئللر ساراني

بير آلا گؤزلو بالاني


***
قالي گتير اوتاق دوشه

سارا يئري قالدي بوشا

چوبان الين چيخدي بوشا

آپاردي سئللر ساراني

بير آلا گؤزلو بالاني

_____

ترجمه فارسي:

به خان چوبان بگویید که این ایل به مغان نیایند

که اگر بیاید به خون ناحق آلوده می شود

سیل سارا را با خود برد ، یک فرزند چشم شهلا را

*

رودخانه آرپا عمیق و آب روانش سرد نیست

همچون سارا عروسی نیست و سیل سارا را برد ، آن فرزند چشم شهلا را

*

رودخانه آرپا پر از آب و سر ریز شد و سارای را دزدید و فرار کرد

و هر کسی که دید چشمانش پر از اشک شد و سیل سارا را برد ، آن فرزند چشم شهلا را

*

قالی بیاور و در اتاق پهن کن که جای سارای خالی مانده است

و دستان چوپان از دستان سارای خالی گشت و سیل سارا را با خود برد ، آن فرزند چشم شهلا را

__________

دانلود آهنگ آپاردی سللر سارانی :به زودی ...در صورت در نیاز اطلاع دهید...

لالا کن دختر زیبای شهر

#فکر_مریض و #نگاه_حریص قاتل آتنا ،آتنا و چند نفر دیگر را به پای مرگ غم انگیز کشاند

حال دم از 2030 زدن به بهانه این حادثه دستاویزی سست بیش نیست!

وقتی فکر و ذهن و قلب پر از انحرافات باشد ، چه سودی دارد ؟

چرا که شکارچی ، شکارِ مظلومِ معصومش را نشان کرده

و با بی رحمی تمام مثل همان فیلم های پورن از بین می برد

و 2030 ناجی آتناها نخواهد بود

آنچه موثر خواهد بود ایجاد فضا و جو سالم در جامعه خواهد بود

#روحت_شاد_دختر_مظلوم_شهر

استخدام ؛ شهید باکری

یکی از کارمندان شهرداری اورمیه می گفت: تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.

از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟ تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.

کاغذ از جیبش درآورد و امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.

رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟

گفتم: کار

گفت: فردا بیا سرکار

باورم نمی شد

فردا رفتم مشغول شدم .

بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود.

چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شده بود من جای اون مشغول شدم.

شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.

بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت: توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت می شد.

این درخواست خود شهید بود.

مدافع_حرم


امروز وطن معنی غم را فهمید

با سایه ی جنگ، متّهم را فهمید

از خواب پرید کشورِ من امّا

معنای مدافع_حرم را فهمید

+الان کاملا احساس میکنم که سایه جنگ و تهدید از سر کشورمون رخت بسته.

وعده های پوچ

انتخابات تمام شد

و

رفته گران شهرداری وعده های پوچ را از کف خیابان ها جمع کردند.

اوز سازینی چالدی فلک

توتولوپدی اورگیم،قلبیمه اوت سالدی فلک

گوزیمی آتدی کؤزه شادلیغیمی آلدی فلک

قفسه سالدی بوغم،بوغدی داریخدیردی منی

منی سیندیرماقینان اوزسازینی چالدی فلک

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 82 صفحه بعد