اگر کنکوری هستید حتما بخوانید.

v

یک سال قبل روز قبل از همین روز (پنج‌شنبه):

(در تصویر، پیاده‌‌روی خیابان انقلاب مشهود است. همهمه‌ی مردم و دست‌فروش‌ها و دادزن‌ها غوغا می‌کند. در همین پیاده‌رو تا جایی که زوم دوربین اجازه می‌دهد چندتایی راهرو موجود است. سردر هر راهرو هم تبلیغات انتشارات مختلف با کج‌‌سلیقگی نصب شده است. در ابتدای هر راهرو فردی مشغول دعوت مردم به داخل است. دوربین زوم می‌کند. چهره‌ای آشنا بین جمعیت مشخص می‌شود. این شخص مشغول صحبت با بغل‌ دستی‌اش است. تصویر نزدیک‌تر می‌شود. اصغرآقای خودمان است!)

اصغرآقا: ببین همین امروز باید منابع کنکور را جمع کنم. راستش عصری با پشتیبانم جلسه دارم. می‌خواهد درباره‌ی منابع صحبت کند. این‌جوری سورپرایزش می‌کنم و می‌گویم من این‌ها را دارم.

کنار دستی‌اش (ممل؟هوشنگ؟ فرقی نمی‌کند): به نظر من بهتر است جلسه را شرکت کنی بعد خودت راحت‌تر می‌توانی تصمیم بگیری که چه منابعی برایت مهم‌تر است. من هم همین کار را کردم.

اصغرآقا: ببین این‌جا معدن کتاب است. تازه من هم بدون تحقیق که نیامدم؛ از پسرخاله‌ام پرسیدم. او هم این‌جا را معرفی کرد.

کنار دستی‌اش: حسین را می‌گویی؟ او که رتبه‌اش 6 رقمی شده بود. از کتاب سر در نمی‌آورد. تازه... (اصغر حرفش را قطع می‌کند...)

اصغرآقا: بیا همین راهرو اولی؛‌ آقا سلام؛ کتاب کمک‌درسی و کنکوری چی داری؟ راستش می‌خواهم دورقمی بشوم ها... (با خنده)

آقای راهرو اولی: مهندس! خوب جایی آمدی. این انتشارات را که می‌بینی فقط خوراک رتبه‌های برتر است. به تو قول می‌دهم سال بعد با شیرینی بیایی پیشم. برو تو، استاد راهنما هم داریم (فقط یه ذره لبخند می‌زند فکر کنم از حرف‌های تکراری خسته شده!)

(داخل کتاب‌فروشی راهرو اول): این‌جا رو ببین این کتاب 4 جلدی است. جان می‌دهد برای دیفرانسیل! اوه اوه! چه‌قدر سنگین است! فکر کنم این را بخوانم 100 درصد می‌زنم. به به! این چیست؟ "فیزیک را قورت بدهید" ... فکر کنم این هم خیلی خوب باشد. ببینم برای عمومی‌ها چه دارد...

کنار دستی‌اش: نگیر اصغر؛ پشتیبانم گفته باید منابع کم‌حجم باشد که بتوانی آن‌ها را بخوانی. این کتاب‌ها را تا 10 سال دیگر هم نمی‌توانی تمام کنی!

اصغرآقا: تو هم با این پشتیبانت! به تو قول می‌دهم تا آبان تمامشان کنم.

کنار دستی‌اش: از ما گفتن...

(بعد از یک ربع اصغرآقا با دو کیسه حاوی کتاب از راهرو خارج می‌شود.)

اصغرآقا: بیا برویم راهرو دومی.

کنار دستی‌اش: بابا بس است دیگر! چرا خودت را چند منبعی می‌کنی؟ مگر آزمون دکترا داری؟ پشتیبانم گفته... (اصغرآقا حرفش را قطع می‌کند.)

اصغرآقا :ای بابا هی می‌گویی پشتیبانم ... برای یک رتبه‌ی 2 رقمی این منابع خیلی کم است.

(دم در راهرو دومی)

اصغرآقا: سلام داداش! کتاب آموزشی سطح بالا طبقه‌بندی شده چی دارید؟ (اصغر عاقلانه‌تر رفتار می‌کند. شما هم حتماً دیدید که وقتی کتاب می‌خریم رفتارمان مؤقرتر می‌شود!)

آقای راهرو دومی: بیا پسر خوب! خوب جایی آمدی. از قیافه‌ات فهمیدم اهل مطالعه‌ای. فکر کنم می‌خواهی در کنکور رتبه‌ی خوب بیاوری! نه؟ همین پارسال بود که دو سه نفر از تک‌رقمی‌ها که عکسشان توی روزنامه بود برای خرید این‌جا‌ آمدند. همه‌ی کتاب‌های ما طبقه‌بندی شده است. (نفهمیدم منظورش از طبقه‌بندی چی بود...) بروید داخل بگویید که شما را عباس فرستاده است.

(داخل کتاب‌فروشی راهرو دوم)

فروشنده: طبقه‌ی اول از بالا منابع دیفرانسیل است، طبقه‌ی دوم از پایین منابع عربی است، طبقه‌ی سوم از چپ منابع زیست است ... (کم کم دارم معنی طبقه‌بندی را می‌فهمم.)

اصغرآقا: این را ببین! یک منبع خفن دیگر برای دیفرانسیل... تازه طبقه‌بندی هم دارد. ببین الفبایی مرتبش کرده‌اند... دیدی به تو گفتم که عاقبت جوینده یابنده شود! فکر کنم زدیم به هدف... نگاه کن کیف هم دارد... آقا لطف می‌کنی یک پکیج از این کتاب‌هایت به ما بدهی سریع‌تر برویم به درس خواندنمان برسیم؟

(بعد از یک ربع اصغرآقا با دو کیسه‌ی کتاب به علاوه چیزی مثل سامسونت بیرون می‌آید.)

اصغرآقا: ببین تا الان داشتم به رتبه‌ی دورقمی فکر می‌کردم ولی الان که واقع‌بینانه به مسئله دقت می‌کنم می‌بینم که می‌شود به رتبه‌های دیگر هم فکر کرد... آره داداش... (اصغر لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود و البته لحظه‌ای...) خوب بیا برویم یک انتشارات دیگر؛ این انتشارات را که می‌بینی خیلی‌ها نمی‌شناسند ولی تمام سؤالات کنکور عیناً توی کتاب‌های‌شان هست.

بغل دستی‌اش: من که نگفتم کتاب‌های انتشارات دیگر بد است ولی قرار است تو امسال فقط با یک برنامه کار کنی که باید کتاب‌هایت هم مناسب آن برنامه باشد.

اصغرآقا: باز بگو پشتیبان؛ هی باز بگو پشتیبانم...

بغل دستی‌اش: (چیزی نمی‌گوید و فقط هاج و واج نگاهش می‌کند.)

دم در راهروی سوم:

دم در راهروی چهارم:

...

اصغرآقا: بدو بدو برویم که جلسه‌ام دارد دیر می‌شود. فکر کنم با این کتاب‌هایی که داریم ته جلسه برسیم. یک فکری دارم! بهتر است تو این کتاب‌ها را با خودت ببری و شب از تو بگیرم... قربانت خداحافظ.

(اصغر بدو بدو به سمت بی.آر.تی؟ مترو؟ تاکسی؟... فرقی نمی‌کند.)

بعد از جلسه:

(اصغرآقا با دو کیسه‌ کتاب از جلسه خارج می‌شود.)

اصغرآقا ادامه دارد؟...

منبع "کانون"




:: موضوعات مرتبط: , ,
:: برچسب‌ها: کنکور , منابع مطالعاتی , منابع خوب , نحوه جمع کردن منابع مطالعاتی خوب ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : شنبه 30 آذر 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: