وسوسه های ژورنالیستی

وسوسه های ژورنالیستی
پانزده سال آزگار ،هر سال اين روزها که رسيد زنگ زدم به منزل شهلا توکلی... همسر تختي...دختر اتو توکل بزرگ.
پانزده سال آزگار از من اصرار و او باز روزه سکوت گرفت...؛"گفتم که بخواهم با کسي حرف بزنم حتما با شما".
بعد اينقدر محترمانه گوشي را گذاشت که من تا سال ديگر خسبيدم.يکبار اما تلفن منيرو را داد.عروسش.
195159568118254127532127412117653142232.jpg
آن روزها بابک و منيرو ايران بودند.زنگ زدم به منيرو.قرار گذاشتیم شهرک اکباتان... و وقتي پسر بابک از مدرسه بيرون زد همانجا با او مصاحبه گرفتم.اسم نوه تختي "غلامرضا" بود.غلامرضا تختي نوه غلامرضا تختي.مي خواست کشتي گير شود مثل بابابزرگش و شاکي از اينکه به هر کسي در مدرسه مي گويد من نوه تختي ام باور نمي کند.
حالا آرزوي دور غلامرضا لاي شمشادها گم شده.یک دهه گذشته.در ينگه دنيا عکسش را ديدم و بعيد مي دانم ديگر حال و حوصله يک خم گرفتن داشته باشد.کریسمس را در فیس بوکش وقتی کنار یک کاج تزیین شده نشسته تبریک می گوید.روزگار آن جوري که دوست دارد باراندازت مي کند.داشت بيليارد بازي مي کرد.از هالوین می نویسد.درباره شب یلدا تحقیق می کند و می گوید بدجور درس می خوانم که نگویند نوه جهان پهلوان چیزی سرش نمی شود.
283753_879.jpgمنبع : وبلاگ کامران نجف زاده



:: موضوعات مرتبط: , , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : پنج شنبه 12 دی 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: