از سرما نجات پیدا کردیم(داستان)

هوا خیلی سرد بود؛ سردتر از ماه ها و سال های قبل. تا جایی که به خاطرم می رسید، هیچ سالی در زمستان هوا آنقدر سرد و گزنده نبود. برای همین اصلا دلم نمی خواست از زیر پتو بیرون بیایم، اما بالاخره علی رغم میلم از رختخواب بیرون آمدم و به سمت زیرزمین حرکت کردم؛ همین طور که از راه پله پایین می رفتم، از سرما می لرزیدم. وقتی هم دیدم با همه سعی و تلاشم باز بخاری قدیمی کار نمی کند، حسابی از کوره دررفتم. البته از قبل هم می دانستم تلاش هایم بی فایده است، ولی فکر کردم امتحانش ضرری ندارد.

هوا خیلی سرد بود؛ سردتر از ماه ها و سال های قبل. تا جایی که به خاطرم می رسید، هیچ سالی در زمستان هوا آنقدر سرد و گزنده نبود. برای همین اصلا دلم نمی خواست از زیر پتو بیرون بیایم، اما بالاخره علی رغم میلم از رختخواب بیرون آمدم و به سمت زیرزمین حرکت کردم؛ همین طور که از راه پله پایین می رفتم، از سرما می لرزیدم. وقتی هم دیدم با همه سعی و تلاشم باز بخاری قدیمی کار نمی کند، حسابی از کوره دررفتم. البته از قبل هم می دانستم تلاش هایم بی فایده است، ولی فکر کردم امتحانش ضرری ندارد.

من و همسرم پس از سال ها کار کردن توانسته بودیم این خانه را بخریم و از این که در اولین خانه خودمان زندگی می کردیم، بسیار خوشحال بودیم؛ خانه یک کلبه قدیمی روستایی بود که خارج از شهر قرار داشت ولی برای ما خانه ای رویایی و دوست داشتنی بود.

با توجه به این که سال ها از ساخت خانه می گذشت، لازم بود تعمیراتی در آن انجام شود ولی به هر صورتی بود با اجاره کردن لوازم خانه و چیدن آنها در گوشه و کنار اتاق ها، تا حدی ظاهری خوب و مناسب برای خانه ایجاد کردیم و با پس انداز مختصری که داشتیم تعمیرات اساسی آن را انجام دادیم.

تابستان گذشت و پاییز از راه رسید. هوا کم کم سرد می شد. من و همسرم فکر کردیم خوب است بخاری را زودتر روشن کنیم تا خانه گرم تر شود. برای همین به زیرزمین رفتم تا بخاری را راه بیندازم. البته، آن شب هر چقدر سعی کردم، بخاری روشن نشد که نشد. به اتاق برگشتم و با شرکت هایی که مسئول تعمیر بخاری بودند، تماس گرفتم. پاسخ همه آنها هم یک چیز بود، آنها می گفتند: «این مدل بخاری خیلی قدیمی است و سال هاست دیگر تولید نمی شود. باید یک بخاری جدیدتر بخرید.»

با خودم فکر کردم چه کار باید کرد؛ پس اندازم را بررسی کردم و متوجه شدم به هیچ وجه نمی توانیم یک سیستم جدید برای خانه بخریم. در آن شرایط اصلا نمی توانستیم بیش از حد خرج کنیم و پول خرید یک بخاری را هم نداشتیم.

هفته ها گذشت . من و همسرم در خانه کت و ژاکت می پوشیدیم و سعی می کردیم با استفاده از این لباس ها خودمان را گرم کنیم. وقتی هم هوا خیلی سرد می شد، کنار اجاق گاز می نشستیم و با حرارت آن دست های مان را گرم می کردیم. هر دو نگران بودیم که چطور زمستان را بگذرانیم؛ هوا هر روز سردتر می شد و خانه رویایی ما به کابوسی وحشتناک تبدیل شده بود.

برای همین نمی دانم چرا آن روز صبح، خودم را دوباره به زحمت انداختم و بی دلیل به زیرزمین رفتم؛ در هر صورت این بخاری کار نمی کرد و کاری از دست من ساخته نبود. چند دقیقه ای به بخاری خیره شدم و از صمیم قلبم آرزو کردم کاش زودتر روشن شود تا خانه ای گرم داشته باشیم. از خدا خواستم راهی پیش پای من بگذارد تا زودتر از این وضع نجات پیدا کنیم.

در همین حال و هوا بودم که ناگهان چیزی از روی تیرچه بالای بخاری سر خورد و به زمین افتاد. یک کارت خاک گرفته و زرد رنگ بود. کارت را برداشتم و آن را خواندم. تاریخ نصب بخاری روی آن نوشته شده بود... چند ده سال قبل! زیر تاریخ هم نام فردی را نوشته بودند که آن را نصب کرده، آقای داس .

آقای داس ! چند بار این اسم را تکرار کردم. در شهر کوچک ما همه افراد همدیگر را می شناختند و برای همین برایم عجیب بود که اسمش برایم آشنا نیست. یادم آمد سال ها قبل وقتی در مغازه لوازم خانگی کار می کردم، اسم او را شنیده بودم؛ اما این موضوع مربوط به سال ها قبل بود! آیا او هنوز هم در همین شهر زندگی می کرد؟

از میان تلفن ها، شماره آقای داس را پیدا کردم و با او تماس گرفتم. مردی گوشی را برداشت و سلام کرد.

ـ «سلام؛ آقای داس شما هستید؟ مسئول نصب بخاری ؟»

آقای داس گفت که خودش است ولی کم و بیش در حال بازنشستگی است و دیگر خیلی کار نمی کند. اما خوشبختانه هنوز در محله ای نزدیک ما زندگی می کرد و پذیرفت سری به بخاری خانه ما هم بزند.

او در عرض چند دقیقه بخاری را راه انداخت و حداقل هزینه راه اندازی بخاری را از ما گرفت. بعد گفت: «شانس آوردید که من قطعات این بخاری را در خانه داشتم؛ فکر کنم الان من تنها آدمی هستم که این قطعات را دارم.»

من و همسرم بسیار خوشحال بودیم ومن با خودم فکر می کردم شاید اگر کارت او را کمی زودتر پیدا می کردم آن را دور می انداختم یا توجهی به آن نداشتم، اما خوشبختانه در بهترین زمان کارت آقای داس ما را از سرما نجات داد.




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : جمعه 17 آذر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: