دنگ...

دنگ...، دنگ....

ساعت گیج زمان در شب عمر

می‌زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه‌ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می‌گریم

گریه‌ام بی ثمر است.

و اگر می‌خندم

خنده‌ام بیهوده است.

دنگ...، دنگ....

لحظه‌ها می‌گذرد.

آنچه بگذشت، نمی‌آید باز.

قصه‌ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سر زمان ماسیده است.

تند بر می‌خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم،

آنچه می‌ماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می‌ماند:

نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتی از کف رفت.

قصه‌ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

پرده‌ای می‌گذرد،

پرده‌ای می‌آید:

می‌رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می‌لغزد بر رنگ.

سهراب سپهری



:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: سهراب سپهری , شعر , دنگ ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : شنبه 16 آذر 1392
با مرغ پنهان

حرف‌ها دارم

با تو ای مرغی که می‌خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می‌گشایی!

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می‌زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می‌ربایی؟

در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه‌های تر

یا درون شاخه‌های شوق؟

می‌پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می‌شویی کنار چشمه ادارک بال و پر؟

هر کجا هستی، بگو با من

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی‌کوبد به بام ابر

مار برق از لانه‌اش بیرون نمی‌آید

و نمی‌غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

روز خاموش است، آرام است

از چه دیگر می کنی پروا؟

شاعر: سهراب سپهری



:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: با مرغ پنهان , سهراب سپهری ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : شنبه 16 آذر 1392
سرگذشت

می‌خروشد دریا

می‌خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل دریا

لکه‌ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک


مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش

و دیر وقت که هر کوهه آب

حرف با گوش نهان می‌زندش،

موجی آشفته فرا می‌رسد از راه که گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت

با خیالی در خواب

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی‌کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه غمناک بجا

و به نزدیکی او

می‌خروشد دریا

و ز ره دور فرا می‌رسد آن موج که می گوید باز

از شب طوفانی

داستانی نه دراز

شاعر: سهراب سپهری



:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: سهراب سپهری , شعر , سرگذشت ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : شنبه 16 آذر 1392

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 82 صفحه بعد