محرم و نامحرم؛ لطفا مرزها را رعایت کنید!!

دختری حدود 20 ساله در دانشگاه به برای مشاوره به من مراجعه کرده بود و می‌گفت: "من عاشق شده‌ام!"‌‌

گفتم: "عاشق چه کسی؟ گفت: "عاشق شوهر خاله ام شده ام! و این صرفا یک عشق ظاهری و قلبی نیست بلکه قضیه ازدواج در میان است!


ارتباط

این روزها در برخی خانواده ها شاهد رفتارهای هنجار شکنانه و دور از ارزش‌های اخلاقی و اسلامی هستیم، مرزهای محرم و نامحرمی گسیخته شده است و کسی اهمیت نمی دهد که عاقبت این اتفاق شوم چقدر می‌تواند وخیم باشد.

متأسفانه برخی خانواده ها تحت تأثیر تبلیغات ماهواره ای و برنامه های هدفدار آن و یا به علت بی اطلاعی از مبانی اخلاقی و ارزش های اسلامی، برخورد نزدیک با نامحرم بدون هیچ قیدی و بدون حجاب را نوعی تجدد و روشنفکری قلمداد می کنند، تا جایی که نسل جدید نمی داند محرم کیست و نامحرم کیست؟

دیگر دختران ما شوهر عمه، شوهر خاله، پسر دایی ها و پسر عمه ها و ... را نامحرم حساب نمی کنند، با همکلاسی هایشان از جنس مخالف روابط صمیمانه ای دارند و می گویند فلانی دوست اجتماعی من است و رابطه خاصی با هم نداریم، در فضای مجازی هر مدل عکسی از خودشان منتشر می کنند و خانواده هایشان هم تأیید شان می کنند.



:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر , محرم , نامحرم , حد و مرزها ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 4 آذر 1392
باربی، به دست من چادری شد!

باربی، به دست من چادری شد!


زانوهای باربی‌ام شکست... چون با من نماز میخوند و من، وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه، زانوهاش رو تا ته خم می‌کردم...


باربی

تقریباً الان همه می‌دانند كه «باربی»، یکی از سلاح‌های موثر تهاجم فرهنگی استعمار برای کودکان و حتی بزرگسالان است که خیلی از اهداف خود را با این اسلحه پیش می‌برد که فقط یک نمونه‌اش، الگوسازی در ناخودآگاه ذهن کودکان ماست.

وقتی خاطره‌ای را در این باره می‌خواندم، از تدبیر ساده اما موثر یک مادر خردمند و مومن، غرق شعف شدم که چطور یک تهدید به نام باربی را برای فرزند خودش، تبدیل به یک فرصت کردند.

این خاطره جالب را با هم بخوانیم:

عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم...

دست و پاش 90 درجه کج و راست می‌شد و انگشتای ظریفی داشت ...

و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مثل خونه کوچیک، ماشین کوچیک) بودم، رویا بود...

خونه یکی از دخترهای افه‌ای (فخر فروش) فامیل بودیم که برای آب کردن دل من، کمد عروسك‌های باربی‌ خودش رو بهم نشون داد...

باباش وقتی سفرهای دریایی می‌رفت، یکی از این‌ها رو براش می‌آورد...

عید اون سال، مامانم بعد از اصرار فراوان، برام یکی از اون عروسك‌ها رو با تمام وسایلش خرید...

اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من، لباس درست و حسابی نداشت...

مامانم وارد بازی کردن من می‌شد و می‌گفت: «آخه اینکه این‌طوری نمیتونه بره بیرون...»

و براش یك شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه...

فکر می‌کنید چی شد؟

زانوهای باربی‌ام شکست...

چون با من نماز می‌خوند و من، وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه، زانوهاش رو تا ته خم می‌کردم...

و طبعاً یک باربی آمریکایی، عادت به دو زانو و چهار زانو نشستن نداره و اصلاً خم شدن زانوهاش تا این حد طراحی نشده...

من بعد از اون زمان، 5 یا 6 تا باربی دیگه خریدم و همه اون‌ها بعد از دو روز زانو نداشتند!

فکر می‌کردم كه من چقدر تحت تأثیر این عروسک بودم؟

مامانم یك کاری کرد که من فکر کنم بازیه.

ناخن‌های عروسك رو با هم کوتاه کردیم، چون می‌رفت مدرسه.

لاک‌هاش رو پاک کردیم...

موهاش رو بافتیم.

مثل خودم چادر سرش کردم.

و نماز جمعه هم می‌رفت...

مامانم، خیلی ساده، نذاشت كه من مثل باربی بشم، چون باربی مثل من شد...



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
فریاد "یا زهرا" مرا چادری کرد

یه روز قبل از اول مهر ماه سال89چادری شدم اونم کجا وقتی میخواستیم بریم بوستان نهج البلاغه...... به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران، من تو خانواده ای مذهبی به دنیا اومدم...ته تغاری بودم واز وقتی که یادم میاد خواهرام رو با چادر دیدم. یادش بخیر یک عکس از چهارسالگی ام تو اصفهان هست که یک روسری توری سفید سرمه و من با لجبازی خاصی اونو تا جلوی پیشونیم جلو کشیدم و صورت کوچیکم توش گم شده در حالی که همه میخواستن اونو عقب بکشم... اما بزرگتر که شدم من روسری ام رو با لجبازی عقب میکشیدم و بقیه اصرار داشتن بیارمش جلو، خلاصه معمولا روسری ام در حدی عقب بود که حجابم کامل نبود... سرتونو درد نیارم تا دوم دبیرستان گناه بد حجابی رو شونه هام بود درین میون پدرم اصرار خیلی زیادی داشت که من چادری بشم جوری که اصلا جلوی بابام بیرون نمیرفتم که بهم گیر نده اما از حق نگذریم من نسبت به خیلی از هم سن و سالام خیلی ساده بودم اهل آرایش و اینا هم نبودم اما خیلی ضرورت اینکه حدود حجاب را کامل رعایت کنم و موهایم را کامل بپوشانم را حس نمی کردم در نتیجه مسلما دوست هم نداشتم به زور چادری بشم می خواستم خودم بهش علاقه پیدا بکنم خودم با خلوص نیت و رضایت برم طرفش تا اینکه سال دوم دبیرستان بحث اردوی جنوب شد من با دوتا از هم کلاسی هام طلبیده شدیم و این که میگم طلبیده شدیم چون واقعا همین طور بود من که اصلا درک نمیکردم جنوب چیه دوتا همکلاسی هایم هم مثل من اطلاعات خاصی نداشتن تازه کاروان پر شده بود و ما یه روزه تصمیم به گرفتن کردیم و زنگ زدیم گفتن جاخالی شده... وای وقتی سوار اتوبوس شدم و به این فکرکردم که چندین ساعت باید تو راه باشم پشیمونی زده بود به سرم.... رفتیم جنوب به معنی واقعی کلمه بهترین جای دنیا بود درحالی که کمترین امکاناتم داشتیم و خداروشکر که قسمتمون شد غروب شلمچه رو تجربه کردیم......معرکه بود... نماز خوندیم رو خاک !خیلی ساده! برگشتنی از شلمچه با یکی از دوستام از کاروان عقب موندیم دوتایی پشت سر مردم راه افتادیم رفتیم تو اون راه خاکی که دوطرفش آب بود و بافانوس راه رو روشن کرده بودن روبه رو هم صفحه ی اسلاید شو گذاشته بودن که تصاویری از کربلا روش نمایش داده می شد وااااای ناگهان مردی از پشت سرم از ته ته ته دلش فریاد زد: یا زهراااااااااااا دست مارم بگیر...... اونجا بود که بغضم شکست نفسم گرفته بود مو به تنم سیخ شد...سجده کردم رو خاک شلمچه ، دعا کردم که شهدا دوباره مارو بطلبن...اما هنوز نطلبیدن...خلاصه اومدیم تهران حجابم کامل شده بود اما چادر سرم نکردم ..میترسیدم...میترسیدم سرم کنم و بعدا بزارمش کنار از یه طرفم دوست داشتم حجاب برتر داشته باشم...سه ماه تابستون داشتم فکر میکردم خلاصه گفتم یعنی چی این بهونه ها چیه چادر بذار شاید همین چادر جلوی بعضی از گناهان دیگه ات رو هم بگیره یه روز قبل از اول مهر ماه سال89چادری شدم اونم کجا وقتی میخواستیم بریم بوستان نهج البلاغه...... یه روز تو تابستون امسال که میرفتم کلاس ورزش یکی از بچه ها به من و دوستم که چادری بودیم گفت:تو این تابستون تو این گرما چرا چادر میذارین شماها که بی چادر هم حجابتون کامله؟ من فقط یک جمله گفتم:ما این گرما رو دوست داریم باهاش عشق می کنیم و او فقط با تعجب به من نگاه کرد و گفت:آهان...دوست دارین! از وقتی از شلمچه اومدم عشقم به بی بی دوعالم حضرت فاطمه ی زهرا(س)چندین برابر شده خیلی خیلی زیاد اصلا با کلمات نمیشه بیان کرد تو این یه سال با افتخار، چادر، این تاج بندگی رو سرم کردم ان شاءالله خدا توفیق بده که بازم بتونم با چادرم پرچمدار اسلام باشم ***بر دهان هرچه رنگ است می کوبد رنگین کمان چادر مشکی من***



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
حجاب از دیدگاه شهدا

حجاب و شهدا

شاید شما هم یادتان بیاید، چند سال پیش، وقتی یک دختر بی‌حجاب در خیابان می‌دیدید، کلی تعجب می‌کردید و آن روز در خانه فقط حرف از آن بود و حجاب و... چه‌قدر زود آن دوران گذشت و جای ما با آن‌ها عوض شد!

چه‌قدر زود همه چیز را فراموش کردیم، شعارهای دبستانیمان را: «زن در حجاب چون گوهری است در صدف.» شعرهای كتاب‌ها: «ای زن به تو از فاطمه(س) این‌گونه خطاب است، ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است.» نوشته‌های روی دیوارها: «نکند خون شهدا فرش راه ما شود.. و...

گفتم شهید! یعنی اگر شهدا زنده بودند و این چیزها را می‌دیدند، چه می‌كردند؟! مگر در ظاهر، غیر از این بود که برای گرفتن مرزها و پس گرفتن شهرهایمان رفتند، اما آیا واقعاً هدفشان این بود؟

تو ای خواهرم! حجاب تو کوبنده‌تر از خون سرخ من است.

شهید ابوالفضل سنگ‌تراشان

خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‌کشید.

حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب، دشمن را می‌بینی و دشمن تو را نمی‌بیند.

سردار شهید رحیم آنجفی

شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوی‏ معنویت و صفا می‏کشاند.

شهید علی رضائیان

خواهرانم!در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید، زهراگونه زندگی کنید.

شهید حسین برهانی

خوشا آنان که با یاد شهیدان زنده اند



:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
کدام با شکوه تر است؟!
کدام با شکوه تر است؟!

هیچ باغبانی را سرزنش نمی کنند که چرا دور باغ خود حصار و پرچین کشیده است.
هیچ کس با نام آزادی، دیوار خانه خود را بر نمی دارد.
هیچ صاحب گنجی گوهر خود را در معرض دید دیگران قرار نمی دهد.
اگر در مقابل پنجره خانه ات توری نزنی از نیش پشه ها و مزاحمت مگس ها در امان نخواهی بود.
وقتی راه ورود پشه ها را می بندی، خود را مصون ساخته ای نه محدود کرده باشی.

حال سوالی دارم؟ اگر آزادی،! بی حجابی و بدون حفاظ و چادر است و این امر را جوامع مدرن یک آراستگی می دانند،به نظر شما کدام خانه خدا در تصویر زیر با شکوهتر و زیباتر است؟


:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
پاشنه کفش و ...
عکس
آهای تـــو!


این منـــمـ!


نه پاهایم 10 سانت از زمین بالاترند

نه موهایمـ 10 سانت از سرم بالاترند

من اینجا روی زمین زندگی میكنم


در جایی كه من زندگی می كتمـ


فقط "ارزش هایم" مرا بالا می كشاند


نه پاشنه كفش ، و نه كلیپس مو!

عکس



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
نوع ارایش
از دختر جوان و چادری پرسیدند :

از چه نوع آرایشی استفاده می کنی ؟

گفت : اینها رو به کار می برم :

برای لبانم : راستگویی

برای صدایم : ذکر الله

برای چشمانم : چشم پوشی از محرمات

برای دستانم : کمک و یاری به مستمندان

برای پاهایم : ایستادن برای نماز

برای قامتم : سجده بردن برای الله

برای قلبم : حب الله

برای عقلم : دانایی

برای خودمم : ایمان به وجود الله

عکس



:: موضوعات مرتبط: , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
یم نگآهی از آن بآلآ هآ

عکس
عکس
بگذآر تآ هست

همه برآ ے تو بآشد

لبآس هآے شیک برآے تو

توجه مردم برآے تو

آزادے و رآحتی برآے تو

من همین تکه پآرچه مشکی ام رآ می خوآهم

و نیم نگآهی از آن بآلآ هآ



:: موضوعات مرتبط: , , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
حجاب/
عکس
عکس


:: موضوعات مرتبط: , , , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
چادر نازك را تحریم کنیم!


به پارچه‌فروشی‌ها که داخل شوی و سراغ قواره‌های چادری را كه بگیری، تورهای طرح‌داری را نشانت می‌دهند و می‌گویند «مدل‌هایمان این‌هاست»! و تو در حیرت می‌مانی که: آیا حجاب برتر، این است؟!


بیایید خودمان را تحریم كنیم!

به پارچه‌فروشی‌ها که داخل شوی و سراغ قواره‌های چادری را كه بگیری، تورهای طرح‌داری را نشانت می‌دهند و می‌گویند «مدل‌هایمان این‌هاست»! و تو در حیرت می‌مانی که: آیا حجاب برتر، این است؟! این‌ها را که حجابی باید، تا خودشان را بپوشاند!

آن‌چه جالب می‌نماید این است که نام این قسم چادرها را به عنوان «چادرهای مجلسی» آدرس می‌دهند! عنوانی که به غایت مضحک است!

خواهرم؛

وقتی به محفل جشن و سرور می‌روی، لباست و آرایشت (که گاهی از نگاه نامحرم پنهانش نمی‌کنیم)، نیازِ افزون‌تری به استتار دارد، آن‌وقت اگر چادرت، یعنی بیرونی‌ترین حجابت هم از جنس تور باشد و ابداً سادتر نباشد، پوشیدنش آیا تمسخر خودت نیست؟ تمسخر خدا نیست؟

دلت را به چه خوش کرده‌ای!؟

که چادر را از سر نیانداخته‌ای!؟

در منتهای دلت هم آیا این پنج متر تور را، «چادر» نام می‌نهی!؟

این وصف روزگار ماست!

و من نمی‌دانم تا کی باید از مواردی چنین سخن گفت و با «تهاجم فرهنگی» توجیهش کرد!

پس جایگاه عقل کجاست در این میانه!؟

مگر می‌شود تمامت این فاصله از دین را که روز به‌روز به درازایش افزوده می‌گردد، به حساب جهل نسبت به حقیقت نوشت!؟

مگر می‌شود فریاد «وا اسلاما» سر داد و از تهاجم فرهنگی نالید، اما باز هم خریدهایی چنین کرد و در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن، هدیه‌هایی از این دست را به دیده‌ی منت نهاد!؟

مگر می‌شود...!؟

نکته‌ای هست درخور اذعان، و آن این که منظور از تورهای طرح‌دار، اولین مدل‌های این سری از چادرها نیست! چادرهای طرح‌داری که فقط طرح داشتند و طرح شان هم با نخ مشکی ساده روی چادر نقش بسته بود. نه نازک و بدن نما می‌نمودند و نه براق بودند که جلب توجه بکنند. چادری هم اگر بخواهد ذیل عنوان «چادر طرح‌دار» به عنوان پوشش مطرح شود، لابد باید همین‌گونه باشد که تمام خصوصیاتش، ویژگی‌های همان چادر ساده و دوست‌داشتنی خودمان باشد، ولو طرح‌دار!

حجابی غیر از این اگر بخواهد جای چادر را بگیرد، ما مردتر از تمام مردان روزگار، در مقابلش صف‌آرایی خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت كه میراث حضرت مادر به یغمای عدم برود!

خواهرم؛

می‌شود من و تو، هم‌دل و هم‌پیمان شویم و هر گونه استفاده از این حجاب مضحک را بر خویشتن خویش، در وهله‌ی اول و بر خویشاوندان خود، در مراحل بعد، حرام بشماریم!

می‌شود من و تو داغ درآمدزایی‌هایی از این دست را بر دل دشمن بگذاریم!

سخنم را بپذیر...

بیا خودمان را تحریم کنیم!



:: موضوعات مرتبط: , , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
چادر


چادر؟ تا 14 سالگی حتی حجاب را هم رعایت نمی کردم، موهایم را بالا می بستم و مقنعه ام را بالا می بردم. مانتوهایم بالای زانو بود و شلوار کوتاه می پوشیدم. حتی در مدرسه موهای هم کلاسی هایم را خودم درست می کردم!مادر و خواهرم خیلی به من می گفتند: پریسا موهات رو بزار تو! اینجوری لباس نپوش! اما من بدتر لج می کردم، با دوستان بدحجابم که می گشتم بیشتر تشویق به بدحجابی می شدم.

تا اینکه همان روزها درباره ی فیلم سیاحت غرب چیزهایی به گوشم خورد که به نظرم مسخره بود. یک روز خواهرم فیلم آن را در کامپیوتر گذاشت و در حال تماشای آن بود . من در گوشه ای از اتاق نشسته بودم و اهمیتی نمی دادم یکدفعه خواهرم صدایم کرد و گفت: پریسا پریسا نگاه کن این جا را ببین، دیدم زنی آتش گرفت، خاکستر شد دوباره زنده شد دوباره سوخت و همینطور تکرار می شد قبلا شنیده بودم بی حجابی گناه است اما نمی دانم چرا هیچ وقت روی این جمله فکر نکرده بودم. آن روز خدا کمکم کرد و این صفحه جلوی چشمانم که مجسم شد همان لحظه و همان جا اینکه بی حجابی گناه است را با تمام وجود فهمیدم و همان جا توبه کردم

فردا صبح قبل از اینکه مدرسه بروم مقنعه ام را بردم پیش خواهرم و گفتم: پایین مقنعه ام را برام می دوزی؟ پرسید چرا؟ گفتم خیلی گشاده! موهام می ریزه بیرون! خواهرم شوک زده شد بعد با خوشحالی مقنعه ام را برایم اندازه کردوقتی موهایم را داخل مقنعه پوشاندم اولش فکر کردم چقدر زشت شدم الان هرکس مرا ببیند پیش خودش می گوید چقدر زشت شده. یک لحظه نزدیک بود تصمیمم عوض شود اما خیلی محکم به خودم گفتم فرضا همینطور باشد زیبایی ای که بخواهد در برابر امر خدا بودن باشد چه ارزشی دارد؟ اصلا زیبایی این دنیا در برابر زیبایی آخرت قابل مقایسه نیست

آن روز در راه مدرسه هرکدام از دوستانم مرا می دید تعجب می کرد: پریسا تویی! مقنعه ات رو بیار جلو، ندزدنت! و... خلاصه هر تیکه ای که ممکن است به ذهن دختر بچه های راهنمایی برسد را من از دوستانم شنیدمیک دوست صمیمی داشتم که او هم وقت یمرا دید خیلی تعجب کرد اما چند روز بعد او هم موهایش را پوشاندبا این همه راضی نبودم می گفتم حالا حجاب موهایم درست شده اما از بقیه ی پوششم راضی نبودم. آن موقع حجاب کامل را چادر می دانستم. یکی دو هفته بعد از آن تصمیم شوک آور، دل را به دریا زدم و به مادرم گفتم چادر می خواهم. مادرم ذوق زده گفت:چادر!؟!؟ گفتم: آره مامان

اولش با چادر اذیت می شدم نمی تونستم جمع و جورش کنم اما گفتم باید کاری رو که شروع کردم کامل کنم و رهایش نکنم. خیلی زود یاد گرفتمهرچه فکر می کنم می بینم خدا واقعا نظر لطف به من داشت که دیدن آن صحنه آن جور مرا متحول کرد چون خیلی از دوستانم هم آن را دیده بودند اما تاثیر خاصی نگرفته بودندچند ماه پیش در یک جمعی یکی از دوستانم به من گفت: چرا مقداری از مقنعه یا روسری ات را از بالای چادرت بیرون می گذاری؟ گفتم خب چادر همینه دیگه؟

دوستم گفت: نه! اصل چادر این نبوده و در حقیقت این یک دسیسه است که آرام آرام چادر عقب برود. من آن موقع گفتم این حرفها تعصب است اما بعدا فکر کردم این کار جز اینکه نوعی زینت هست چه دلیل دیگری داره؟ هیچ جوابی برای این سوالم نداشتم. الان چند ماهه که چادرم را روی مقنعه ام می آورم برای همین کار هم کلی کنایه شنیدم .الان وقتی مهمان های خیلی خودمانی مان هم به خانه مان می آیند و یکی دو تا نامحرم بینشان هست هم چادر سرم می کنم سر همین هم خیلی حرف می شنوم اما به هر حال هیچ وقت پشیمان نشدم و همیشه خدا را برای نعمت چادرم شکر می کنم



:: موضوعات مرتبط: , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392
با چادرم، دوباره متولد شدم

با چادرم، دوباره متولد شدم


سال‌های زیادی بود که دلم می‌خواست چادری شوم، درست از زمانی که دوره راهنمایی درس می‌خواندم، با توجه به اینکه مادر مهربانم نیز چادری هستند، خیلی دوست داشتم هم مانند مادر دنیایی‌ام باشم، هم مادر معنوی‌ام و مادر تمام عالم، حضرت فاطمه (س).


مغرب میں حجاب ، آیۃ اللہ خامنہ ای کے نقطہ نگاہ سے

ابتدا خدا را شاکرم که سعادت چادر به سر کردن را یافتم و دوم، مدیون الطاف مادرم حضرت فاطمه زهرا (س) هستم که نظری به این حقیر انداخت و یاریم کرد؛ و سوم، مدیون فداکاری‌های مادرم که سال‌های سال دخترش را با جان و دل، نگهداری کرده است. سال‌های زیادی بود که دلم می‌خواست چادری شوم، درست از زمانی که دوره راهنمایی درس می‌خواندم، با توجه به اینکه مادر مهربانم نیز چادری هستند، خیلی دوست داشتم هم مانند مادر دنیایی‌ام باشم، هم مادر معنوی‌ام و مادر تمام عالم، حضرت فاطمه (س).

چندین بار هم با مادرم مسئله چادری شدنم را مطرح کرده بودم، ولی وقتی خودت میدانی که انجام تمام کارهایت به عهده فرشته مهربانی به نام مادر است، شرم می‌کنی از اینکه کارش را بیشتر کنی و احیاناً زحمتش را بیشتر! وقتی سال‌های سال روی صندلی چرخ دار بنشینی، دنیایت با دنیای دیگران کمی متفاوت می‌شود.

بحث ترحم و دلسوزی نیست، دنیایت از این جهت متفاوت می‌شود که سعی می‌کنی تا حد توان به همدل همیشگی‌ات، مادر، کمتر زحمت بدهی، سعی می‌کنی خواسته‌هایت را متعادل کنی، سعی می‌کنی روی برخی خواسته‌هایت پا بگذاری چون مطمئنی که رسیدن به خواسته‌ات، باری بیشتر روی دوش دیگری می‌گذارد...

جابجا کردن فرد دارای معلولیت جسمی – حرکتی، آنقدر مشکلات خاص خودش را دارد که با بازگو کردنش، کتاب‌ها نوشته می‌شود، وقتی می‌دیدم که حمل و نقل من با ویلچر (صندلی چرخ‌دار) به اندازه‌ی کافی سخت هست، آن هم با شرایط جسمی من که همیشه درد همراهم است، دردهای استخوانی و جسمی... دلم نمی‌آمد مشکل جمع و جور کردن چادرم نیز به کارهای مادرم اضافه شود، سال‌های سال، مدام به دلم تلاطم می‌افتاد که چادری شوم، اما وقتی یاد جابجایی‌هایم می‌افتادم، سرد می‌شدم؛ و مطمئنم شیطان این کار را می‌کرد، ولی ناگفته نماند که سخت است مستقل نبودن در کارهای شخصی. بگذریم!

قبل از چادری شدن هم حجابم خوب بود، همیشه مقنعه داشتم و پوشش مناسب را رعایت می‌کردم، اجباری در این کار نبود، بالاخص که به خاطر شرایط خاص من، خانواده به من کاری نداشتند و سخت نمی‌گرفتند. همه تصور می‌کردند چون معلول هستم، پس آنقدر هم نباید مقید به حجاب کامل باشم، همین که تا حدودی رعایت کنم کافیست. ولی من همیشه از این مسئله شاکی می‌شدم و می‌گفتم: «چرا؟ لابد فکر می‌کنید چون معلول هستم کسی هم به من نگاه نمی‌کند؟ لابد تصور می‌کنید دل نامحرم هم برای من و امثال من می‌سوزد و با دید ترحم، به ما نگاه گناه آلود نخواهند داشت؟»

سال قبل روی تصمیمم برای چادری شدن، خیلی فکر کردم، دیگر خسته بودم از اینکه دلم بخواهد منتظر مولایم مهدی (عج) باشم، ولی حجابم کامل و برتر نباشد.

خیلی حرص می‌خوردم از این تصورات غلط! باور بفرمایید كه این معضلات، هنوز هم بین باورهای غلط رایج است، اما من کم نمی‌آوردم. تا حد توانم رعایت می‌کردم و کتمان نمی‌کنم که گاهی نیز کوتاهی‌هایی داشتم، (خدا مرا ببخشد) اما وقتی آن روایت را می‌خواندم که حضرت زهرا (س) حتی در برابر نابینا هم حجاب می‌گرفتند و وقتی پدرشان رسول خدا (ص) می‌گفتند او نابیناست، مادرمان پاسخ می‌دادند: او نمی‌بیند، من که می‌بینم، و او حتی بوی مرا نیز حس می‌کند؛ تنم می‌لرزید از این همه عظمت، از این همه ایمان، از این همه استواری زهرا (س). پس چرا باید به خاطر معلولیت، خودم را آزاد می‌دانستم و خودم را معذور می‌کردم از وظیفه الهی‌ام!؟

سال قبل روی تصمیمم خیلی فکر کردم، دیگر خسته بودم از اینکه دلم بخواهد منتظر مولایم مهدی (عج) باشم، ولی حجابم کامل و برتر نباشد، ناگفته نماند که مشکلات روحی هر از گاهی نیز داشتم، تنها من نیستم، همه مشکلاتی دارند، من هم مانند همه و مانند دیگران، مشکلات خاص خودم را داشتم و گاهی نا امیدی و سستی، سایه می‌افکند روی اراده‌ام!

درمانده بودم و نمی‌دانستم چطور مقابله کنم با یکنواختی زندگی‌ام، توسل کردم به حضرت زهرا (س)، و از مادرمان خواستم کمکم کنند تا بتوانم منتظر کوچکی برای فرزندشان مهدی (عج) باشم، علاوه بر آرزوی چادری شدن، به مادرمان توسل کردم تا روحم را شفا دهند، تا شفاعتم کنند، شفاعت روحی که با وجود مشکلات جسمی فراوان مادرزادی، همیشه با توکل به خدا، با تمام کمبودها مقابله کرده است، و از نظر دیگران، دارای اراده‌ای محکم است، اما همان دیگران نمی‌دانستند که شبانه روز در چهاردیواری خانه ماندن، حرکت نداشتن، بکنواختی و دردهای جسمی، چه می‌کند با روح و اراده!

همان دیگران نمی‌دانستند مشكل فقط جسم نیست، بلکه روح است، روح که با قدرت باشد، جسم فانی هم با قدرت می‌شود، دردها نیز تحملش آسان می‌شود، اما چه کنم که من نیز انسانم و گاه ضعیف و کم توان! حدیث بانویم فاطمه زهرا (س)، آب سردی بود بر داغ چندین ساله‌ام. وقتی مادرم فاطمه (س) می‌فرمایند: «نزدیک‌ترین حالات زن به خدا آن است که ملازم خانه خود باشد و بیرون از خانه نشود»، من چه داشتم برای گفتن؟ من که توفیق اجباری خداوند نصیبم شده است، دلم هم بخواهد زود به زود بیرون بروم، نمی‌توانم، نه اینکه خانواده مرا نبرند، نه؛ دردهایم اجازه نمی‌دهند، بیشتر از چند ساعت نمی‌توانم روی صندلی چرخ‌دار بنشینم، مدام باید استراحت کنم و چه توفیقی بهتر از اینکه به نزدیک‌ترین حالت زن به خدا، نزدیکم!؟ البته حضور اجتماعی زنان، ضروری است و این حالت برای من که شرایطم استثنائاً این‌طور ایجاب می‌کرد، جرقه‌ای می‌زد بر امیدواری‌ام!

یہودیت و نصرانیت میں حکم حجاب

باور بفرمایید این‌ها را که می‌نویسم، بغض گلویم را می فشارد، این‌ها کار من نبوده، این‌ها لطف الهی بوده و نظر حضرت زهرا (س) که دلم را روشن به نور ایمان کرده‌اند! من بنده خوب خدا نیستم، بلکه بنده‌ای سراپا تقصیرم، ولیکن خدا را شکر می‌کنم که انس تنهایی‌هایم، قرآن و سخنان ائمه معصومین (ع) و تا حدودی، مطالعه در زمینه‌ی مولایم مهدی (عج) است و انتظار؛ گاهی نیز می‌نویسم و شعری برای مادرم زهرا و مولایم مهدی (عج) و انتظار یارمان می‌سرایم؛ انتظار یاری که درمان تمام دردهای دنیاست! هر چند که در این زمینه نیز خیلی کوتاهی می‌کنم.

پارسال در سن 31 سالگی، سالروز ازدواج مادرم حضرت زهرا (س) و پدرم مولا علی (ع)، تصمیمم را عملی کردم. از چند روز قبل از این روز، با مادرم جدی صحبت کردم و گفتم می‌دانم همین‌طوری هم جمع و جور کردن کارهای من برایتان مشکل است، ولی آرزویم چادر به سر کردن است، می‌خواهم با این کار، به مادرم زهرا (س) نزدیک‌تر شوم و از خانم بخواهم دعایم کنند تا بتوانم به داشته و نداشته‌ام شکر گویم، می‌خواهم فاطمه (س) یاری‌ام کند تا عاشق خدای فاطمه شوم، می‌خواهم حس چادر خاکی مادر، دلم را شفاء دهد و به آرزویم که همانا پاک شدن و بعد خاک شدن است، برسم ...

مادرم از تصمیمم استقبال کرد و برایم پارچه مشکی خرید و به خیاط داد كه برایم چادر بدوزد. وقتی چادرم آماده شد، اشک در چشمانم حلقه زده بود، مادرم می‌خواست چادر را سرم کند، گفتم دست نگهدار، اول وضو گرفتم، بعد چادرم را سر کردم. امیدوارم گفتن حقیقت، ریا نشود ولی با اعتقاد شروع به چادری شدن کردم، چادر در نظرم حرمتی داشت که سال‌های سال برای چادری شدنم، دنبال لیاقت در خودم می‌گشتم تا روزی برسد که با جان و دل، شروع به این کار الهی کنم ...

اولین باری که دوستانم مرا چادری دیدند، خیلی تحسین کردند و از آن به بعد، وقتی بیرون می‌روم، نگاه‌های دیگران که همیشه آزاردهنده است برای معلولین، دیگر آزارم نمی‌دهد، زیرا احساس می‌کنم افتخاری روی سرم است که تمام نداشته‌های جسمی‌ام در برابر حرمتش، هیچ است! در دلم می‌گویم تمام جسم و جانم فدای حرمت و عظمت چادر خاکی مادرم زهرا...

از وقتی چادری شده‌ام و خدا کند که به مادرم نزدیک‌تر شده باشم، دیگر خجالت می‌کشم از روزهایی که غصه‌ی نقص جسمم را می‌خوردم، چرا که مادرم زهرا، پهلوی شکسته‌اش را زیر حرمت چادر نگهداشت تا مولایم علی، غصه نخورد برای غم زهرا، آن وقت دردها و شکستگی‌های جسم من که چیزی نیست در برابر یاس شکسته‌ی مولا علی ... جانم به فدای فاطمه زهرا... امیدوارم حضرت زهرا مرا ببخشند اگر کوتاهی و اشتباهی داشتم در بیان حرمت چادر ...



:: موضوعات مرتبط: , , , ,
:: برچسب‌ها: گوناگون , گوناگون20 , حجاب , چادر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : پایبند
تاریخ : دو شنبه 27 آبان 1392

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 82 صفحه بعد